تبليغاتX
بربال ملا ئک
وبلاگ نو یس دفاع مقدس
 شهید بزرگوار عبدالحسین برونسی

 

 

               شهيد بزرگوار عبدالحسين برونسي       

     

 

شهید بزرگوار عبدالحسین برونسی ،

 

در سال هزار و سیصد و بیست و یک در روستای گلبوی کدکن از توابع تربت حیدریه قدم به عرصه هستی نهاد. نام زیبنده اش گویی از لحظه هایی نشأت می گرفت که در فرمایش"الست بربکم" مردانه و بی هیچ نفاقی ندا در داد:"بلی"؛ عبدالحسین.

توی آبادی ما، فقط یک مسجد بود. غیر از محرم و صفر، و ماه مبارک، نه پیشنمازی داشتیم آن‌جا، نه نماز جماعتی.

خیلی وقت‌ها عبدالحسین را می‌دیدم که می‌رفت مسجد. تک و تنها می‌ایستاد به نماز. آن وقت‌ها او یک  نوجوان بود که صبح تا شب، سرزمین کار می‌کرد.

اول اذان راه می‌افتاد طرف مسجد. بعضی وقت‌ها زودتر از او می‌رفتم تو، یک گوشه می‌نشستم. موقعی که نماز می‌خواند، مخفیانه نگاهش می‌کردم.

گاهی که به خودم می‌آمدم، می‌دیدم که دارم گریه می‌کنم؛ همان شور و حالی را پیدا می‌کردم که عبدالحسین سر نماز پیدا می‌کرد.           

می‌گفت: همه چی رو می‌خوان نجس کنن.

خیلی‌ها آمدند که ببرندش مسجد آبادی، نرفت. حتی دو تا از ماموران رژیم هم آمدند سراغش. رفت تو یک پستو پنهان شد.

بالاخره زمین‌ها را به زور از صاحبانشان گرفتند، بین همه تقسیم کردند. سهم عبدالحسین هم معلوم شد. ولی او نه سراغ آن زمین رفت، نه در زمین‌های دیگر پا گذاشت. می‌گفت: اینا همه غصبی شدن.

زمینی را که به عبدالحسین داده بودند، صاحبش آمد پیش او. گفت: درسته که من از این ظلم دولت راضی نیستم، ولی با تو هیچ مشکلی ندارم، اون تیکه زمین از شیر مادر برات حلال‌تر.

عبدالحسین قبول نکرد. گفت: این‌جا دیگه جای زندگی نیست.

سه، چهار روز بعد رفت مشهد. دو، سه هفته ازش بی‌خبر ماندم. بالاخره نامه‌اش رسید. مصمم شده بود که دیگر روستا بر نگردد. مرا هم مخیر کرده بود. نوشته بود: اگر دوست داری، می‌توانی بیایی اینجا، می‌توانی هم در روستا بمانی...

به یک هفته نکشید، اسباب و اثاثیه را جمع کردم، رفتم مشهد.

آدرس توی احمدآباد، خیابان پاستور بود. وقتی رسیدیم، فهمیدم قسمت به اصطلاح اعیان نشین شهر است. برام سوال شده بود که آن‌جا را چطور پیدا کرده.

بالاخره رسیدیم خانه. فکر نمی‌کردم که دربست باشد. جای خوب و دست و پا بازی بود. با خودش که صحبت کردم، دستم آمد خانه مال همان صاحب زمین‌هاست. وقتی فهمیده بود عبدالحسین می‌خواهد مشهد ماندگار شود، برده بودش توی همان خانه. گفته بود: این خونه مال شما.

قبول نکرده بود. صاحب زمین‌ها گفته بود: پس تا برای خودت کاری دست و پا کنی، همین‌جا مجانی بشین.

ازش پرسیدم: حالا کار پیدا کردی؟

خندید و گفت: آره

زود پرسیدم: چه کاری؟

گفت: سر همین کوچه یک سبزی فروشی هست، فعلا اونجا مشغول شدم. پدرش همان روز برگشت و ما زندگی جدیدمان را شروع کردیم. عادت کردن به‌اش سخت بود. ولی بالاخره باید می‌ساختیم.

عبدالحسین نزدیک دوماه توی سبزی فروشی مشغول بود. بعضی وقت‌ها که حرف از کارش می‌شد، می‌فهمیدم دل خوشی ندارد. یک روز آمد گفت: این کار برام خیلی سنگینه، من از تقسیم اراضی فرار کردم که گرفتار مال حروم نشم، ولی اینجا هم انگار دست کمی از ده نداره.

پرسیدم: چرا؟

گفت:سبزی فروشه  آدم درستی نیست، سبزی‌ها رو می‌ریزه توی آب که سنگین‌تر بشه.

آهی کشید و ادامه داد: از فردا دیگه نمی‌رم.

گفتم: اگه نخوای بری اون‌جا، چه کار می‌کنی؟!

گفت: ناراحت نباش، خدا کریمه.

فردا صبح باز رفت دنبال کار. ظهر که آمد، گفت: توی یک لبنیاتی کار پیدا کردم.

گفتم: اینجا روزی چقدرت می‌دن؟

گفت: از سبزی فروشی بهتره، روزی ده تومن می‌ده.

ده، پانزده روزی رفت لبنیاتی. یک روز بعد از ظهر، زودتر از وقتی که باید می‌‌آمد، پیداش شد. خواستم دلیلش را بپرسم، چشمم افتاد به وسایل توی دستش؛ یک بیل و یک کلنگ! پرسیدم: اینارو برای چی گرفتی؟!

گفت: به یاری خدا و چهارده معصوم‌(ع) می‌خوام از فردا صبح بلند شم و برم سرگذر.

چیزهایی از کارگرهای سرگذر شنیده بودم. می‌دانستم کارشان خیلی سخت است. به‌اش گفتم: این لبنیاتیه که دیگه کارش خوب بود، مزد هم که زیاد می‌داد!

سرش را این طرف و آن طرف تکان داد. گفت: این یکی باز از اون سبزی فروشه بدتره.

گفتم: چطور؟

گفت: کم فروشی می‌کنه، کارش غش داره؛ جنس بد رو قاطی جنس خوب می‌کنه و به قیمت بالا می‌فروشه، تازه همینم سبک‌تر می‌کشه؛ از همه بدترش اینه که می‌خواد منم لنگه خودش باشم! می‌گه اگه بخوای به جایی برسی، باید از این کارا بکنی!

با غیظ ادامه داد: این نونش از اون یکی حروم تره!

از فردا صبح زود، رفت به قول خودش سرگذر. سه، چهار روز بعد، آخر شب که از سر کار برگشت، گفت: امروز الحمدلله یک بنا پیدا شد که منوبا خودش ببره سرکار.

گفتم: این روزی چقدر می‌‌ده؟

گفت: ده تومن.

کارش جان کندن داشت. با کار لبنیاتی که مقایسه می‌کردم، دلم می‌سوخت. همین را هم به‌اش گفتم. گفت: هیچ طوری نیست، نون زحمتکشی، نون پاک و حلالیه، خیلی بهتر از کار اوناست.

کم کم توی همین کار بنایی جا افتاد و کم کم برای خودش شد «اوستا». حالا دیگر شاگرد می‌گرفت، دستمزدش هم بهتر از قبل شده بود.

مشهد که آمدیم، بچه دومم را حامله بودم. موقع به دنیا آمدنش، مادرم آمد پیشم. سرشب، عبدالحسین را فرستادیم پی قابله.

به یک ساعت نکشید، دیدیم در می‌زنند. خانم موقر و سنگینی آمد تو. از عبدالحسین ولی خبری نبود. آن خانم نه مثل قابله‌ها، و نه حتی مثل زن‌هایی بود که تا آن موقع دیده بودم. بعد از آن هم مثل او را ندیدم. آرام و متین بود، و خیلی با جذبه و معنوی. آن‌قدر وضع حملم راحت بود که آن‌طور وضع حمل کردن برای همیشه یک چیز استثنایی شد برایم.

آن خانم توی خانه ما به هیچی لب نزد، حتی آب هم نخورد. قبل از رفتن، خواست که اسم بچه را فاطمه بگذاریم.

سال‌ها بعد، عبدالحسین راز آن شب را برایم فاش کرد. می‌گفت: وقتی رفتم بیرون، یکی  از رفقای طلبه‌ رو دیدم. تو جریان پخش اعلامیه مشکلی پیش اومده بود که حتما باید کمکش می‌کردم. توکل بر خدا کردم و باهاش رفتم. موضوع قابله از یادم رفت. ساعت دو، دو و نیم شب یکهو یاد قابله افتادم. با خودم گفتم دیگه کار از کار گذشته، خودتون تا حالا حتما یه فکری برداشتین.

گریه افتاد. ادامه داد: اون شب من هیچ کی رو برای شما نفرستادم، اون خانم هر کی بود، خودش اومده بود.

گفت: می‌خوام برم زاهدان، می‌آی؟

گفتم: ماموریته؟

گفت: نه، مسافرته.

می‌دانستم توی بحبوحه انقلاب به تنها چیزی که فکر نمی‌کند، مسافرت است. خیلی پیله‌اش شدم تا ته و توی کار را در بیاورم، ولی نشد. در لو ندادن اسرار، قرص و محکم بود.

یک دبه روغن خرید. همان روز راه افتادیم.

زاهدان، مرا گذاشت توی یک مسافرخانه، خودش رفت.

هرچه اصرار کردم مرا هم ببرد، قبول نکرد. گفتم: پس منو چرا آوردی؟

گفت: اگر لازم شد، به‌ات می‌گم.

دو روز بعد برگشت؛ بدون دبه روغن. گفت: بریم.

گفتم: بریم؟ به همین راحتی!

باز هر چه اصرار کردم بگوید کجا رفته، چیزی نگفت.

تا بعد از پیروزی انقلاب آن راز را پیش خودش نگه داشت. بعد از انقلاب، یک روز بالاخره رضایت داد بگوید که قضیه چه بوده است. گفت: من اون روز رفتم پیش حاج آقا خامنه‌‌ای، از یکی از علما نامه داشتم براشون، دبه روغن رو هم برای ایشون برده بودم.

گفتم: اینا که دو روز وقت نمی‌خواست.

گفت: بین اندرونی و اتاق ملاقات آقا، یک فضای خالی بود که ساواک از اون‌جا، با دوربین رفت و آمدها رو کنترل می‌کرد. آقا ازم خواستن یک دیوار اون جا بکشم؛ منم این کارو کردم.

در گرم‌ترین روزهای تابستان، و در سردترین روزهای زمستان، کارش تعطیل نمی‌شد. کار زیاد به‌اش سفارش می‌دادند. اصرار هم داشتند که خودش کار آنها را انجام بدهد. همه کارش را دربست قبول داشتند. همیشه می‌گفت: نونی رو که من می‌برم خونه، باید حلال باشه.

می‌گفت: روز قیامت من باید از صاحبکار طلبکار باشم، نه اون از من.

زودتر از بقیه می‌آمد سرکار، دیرتر هم می‌رفت؛ از کارگرهاش هم حسابی کار می‌کشید.

کار می‌کرد، برای انقلاب هم زحمت می‌کشید؛ در عین حال، عشق طلبه شدن را هم داشت. از وقت خواب و خوراکش می‌زد تا بتواند درس‌های حوزه را بخواند.

انقلاب که پیروز شد، عبدالحسین سطح و مقدمات را تمام کرده بود. بعد از انقلاب هم دیگر وقت نکرد درس‌های حوزه را ادامه بدهد. با این که همه وجودش را وقف خدمت به اسلام کرده بود، ولی زیاد غصه این را می‌خورد که چرا نتوانسته طلبگی را ادامه بدهد.

کار و بارش که توی شهر روبراه شد، یک روز رفت روستا. جوان‌ها را جمع کرد. گفت: هر کی بخواد بیاد شهر درس طلبگی بخونه، من کمکش می‌کنم.

چهار، پنج نفر آمدند. دو نفرشان تا آخر ماندند و روحانی شدند. بعدها به عنوان مبلغ، زیاد رفتند جبهه. هنوز هم دارند به دین و انقلاب خدمت می‌کنند.

بار اول که ساواک گرفتش، تا ده روز هیچ خبری ازش نداشتیم. وقتی خبردار شدیم که فرستاده بودنش زندان وکیل‌آباد. یک روز یکی آمد دم خانه، گفت: شوهرتون رو تحت ضمانت آزاد می‌کنن.

گفتم: ضمانت چی می‌خواد؟

گفت: صدهزار تومن پول، یا یک سند خونه.

نه آن‌قدر پول داشتیم، نه خانه سند داشت. خیلی این در و آن در زدم تا بلکه بتوانم یک سند جور کنم، ولی‌جور نشد؛ بعضی‌ها بودند که هم پول داشتند، هم سند، ولی می‌ترسیدند کمک بکنند. می‌گفتند: ممکنه تله باشه، اون وقت اگه بریم ضمانت بکنیم، خودمونم گیر می‌افتیم.

گفتم: شما؟

گفت: من غیاثی هستم.

گفتم: امرتون؟

گفت: اوستا عبدالحسین تو خونه ما کار می‌کرد؛ اومدم ببینم چرا چند روزه نیومده.

موضوع را به‌اش گفتم. با این که غریبه بود و هیچ انتظاری ازش نداشتم، همان روز سند خانه‌اش را برد و عبدالحسین را آزاد کرد.

                                                                                      

منبع: برگرفته از کتاب «خاک های نرم کوشک» و «ساکنان ملک اعظم2»

بالای صفحه

 

|+| نوشته شده توسط میثم در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387  |
 سید حسین علم الهدی وسید محمد علی جهان آرا

 

                

                                        

 

 

سيد محمد حسين، فرزند آيت الله حاج سيد مرتضي، در هشتم مهر 1337، در اهواز چشم به جهان گشود. از آن جا كه فرزند يك خانواده ي مذهبي و روحاني بود، از همان كودكي علاقه ي وافري به علوم ديني، به ويژه تلاوت قرآن مجيد داشت، تا جايي كه با گذشت زماني كوتاه اين توانايي را به دست آورد كه به تدريس قرآن كريم بپردازد. فعاليت هاي شهيد در زمينه ي توسعه ي امور فرهنگي، مذهبي و سياسي تا پيروزي انقلاب اسلامي ادامه داشت. تشكيل گروه موحدين با عده اي از دوستان، شروع مبارزه ي مسلحانه عليه رژيم طاغوت، تكثير و پخش اعلاميه هاي امام قدس سره، ايجاد هماهنگي و وحدت بين حوزه و دانشگاه و شركت در ترور مستشار امريكايي (پل گريم)، بالاترين مقام شركت نفت در اهواز كه سبب ايجاد وحشت بيشتر در دل رژيم و حاميان آن و در نتيجه تداوم اعتصاب در شركت نفت اهواز شد، از جمله فعاليت هاي شهيد علم الهدي در دوران قبل از پيروزي بود.

بعد از پيروزي نيز علم الهدي منشأ فعاليت هاي مختلفي بود كه تأسيس بسيج، مجاهدت در جهاد سازندگي تأسيس سپاه هويزه و شركت در تسخير لانه ي جاسوسي امريكا همراه با ساير دانشجويان پيرو خط امام از جمله اين مجاهدت ها مي باشد. شهيد كه دانشجوي سال دوم دانشگاه مشهد در رشته ي تاريخ بود، با شروع جنگ تحميلي همراه با گروهي از دانشجويان و نيروهاي بسيجي، به سوي جبهه هاي دفاع حق عليه باطل شتافت و در حالي كه در حلقه محاصره دشمن در هويزه به اتفاق هم رزمان خود گرفتار شده بود، تا آخرين قطره ي خون به دفاع از ايران اسلامي پرداخت و به ديدار پروردگارش نايل آمد.

قسمتی از دل نوشته های شهید سید حسین علم الهدی

امشب پاس دارم. ساعت 1:39 چه شب باشکوهى! چه شب با شکوهى است! من به یاد انس على ابن ابیطالب با تاریکى شب و تنهایى او مى‏افتم. او با این آسمان پرستاره سخن مى‏گفت. سر در چاه نخلستان مى‏کرد و مى‏گریست. در همین تاریکى شب على برمى‏خاست و به نخلستان مى‏رفت. فاطمه وضو مى‏گرفت، پیامبر به سجده مى‏رفت و حسن و حسین به عبادت مى‏پرداختند.

این خانه کوچک است،این سنگر، این گودى در دل زمین، این گونى‏هاى بر هم تکیه داده شده پر از حرف است، فریاد است، غوغاست ... صداى پر محبت اصغر و حرف زدن آرام رضا و خوش زبانى منصور؛ بغض گلویم را گرفته، قطرات اشکم هدیه‏تان باد. تنهایى عمیق‏ترین لحظات زندگى یک انسان است.

خدایا این خانه‏کوچک را براى من مبارک گردان؛ در این چند روز با خاک انس گرفته‏ام، بوى خاک گرفته‏ام. حال مى‏فهمم که على ابن ابیطالب چگونه مى‏فرماید: سجده‏هاى نماز، حرکت اوّل خم شدن روى مهر، این معنا را مى‏دهد که خاک بوده‏ایم، حرکت دوّم این معنا را دارد که از خاک برخاسته‏ایم، متولّد شدیم. حرکت سوّم رفتن دوباره به خاک به این معناست که دوباره به خاک برمى‏گردیم مرگ. و حرکت چهارم به این معناست که دوباره زنده مى‏شویم. حیات قیامت

امّا در این سنگر همیشه در کنار این خاکیم و خاک پناهگاهمان است. درون سنگر با خود سخن مى‏گویم. راستى چه خوب است از این فرصت استفاده کنم و با قرآن آشنا شوم. آیات خدا را بخوانم و بعد حفظ کنم و سپس زمزمه کنم و بعد شعار زندگى کنم. باشد تا این دل پر هیجان و طپش را آرامش دهد. و بعد با این براى خود توشه سازم و توشه را راهى سفرم گردانم و در انتظار شهادت بمانم و بمانم.

آیات جهاد را، شهادت، تقوى، ایمان، ایثار، اخلاص، عمل صالح ...همه را پیدا کنم و سنگر کلاس درسم باشد و میعادگاه ملاقتم با خدا شود. سنگرم محرابم گردد. سنگرم امیدم شود فردا حتما بیشتر قرآن خواهم خواند…

 ****************************************

شهید بزرگوار سید محمد علی جهان آرا

 

سید محمد علیجهان آرادر روز 9 شهریور ماه سال 1333 در خرمشهر بدنیا آمد. سیزده ساله بود که پایش به فعالیتهای دینی مساجد و هیأت های مذهبی باز شد. در کلاس‌های آموزش و تفسیر قرآن شرکت می‌کرد و عضو ثابت جلسات هفتگی هیأت های مذهبی بود. او در همین سال‌ ها با یک گروه مبارز مخفی به نام «حزب‌الله خرمشهر» آشنا شد. دو سال بعد یعنی در 1351 گروه حزب‌الله توسط عوامل ساواک شناسایی شد و تمام اعضایش از جمله جهان آرا دستگیر و زندانی شدند. او به خاطر سن کمش به یک سال زندان محکوم شد. در سال 1354 دیپلمش را گرفت. در کنکور دانشگاه قبول شد و برای ادامه‌ی تحصیل راهی مدرسه‌ی عالی بازرگانی تبریز شد. در دانشگاه نیز فعالیتهای سیاسی او همچنان ادامه داشت. او به همراه دوستانش انجمن اسلامی مدرسه‌ی عالی بازرگانی را پایه‌گذاری کرد. اعلامیه‌های انقلابی و جزوه‌ها و بیانیه‌های ضد رژیم توسط این انجمن اسلامی میان دانشجویان توزیع می‌شد. در سال 1355 جهان آرا به عضویت گروه «منصورون» که یک گروه مذهبی معتقد به مبارزه مسلحانه بود درآمد. از آن پس جهان آرا فعالیتهای انقلابی خود را چه در زمینه‌ی مبارزه‌ی مسلحانه و چه در زمینه فعالیتهای تبلیغی و آگاه کننده‌ گسترش داد. وقتی تظاهرات مردمی علیه رژیم شاه در روزهای بهار و تابستان 1357 اوج گرفت، جهان آرا نیز به همراه دوستانش با فعالیتهای چریکی و مسلحانه به حرکت مردم یاری می‌رساند.

بعد از پیروزی انقلاب اسلامی محمد جهان آرا پس از دو سال و نیم زندگی مخفی به خرمشهر بازگشت. او و دوستانش در خرمشهر گروهی تشکیل دادند به نام کانون فرهنگی نظامی انقلابیون خرمشهر. هدف این کانون حراست از نظام نوپای انقلابی در برابر حملاتی بود که از طرف بازماندگان رژیم و یا طرفداران تجزیه خوزستان به آن می شد.

محمد جهان آرا در سال 1358 ازدواج کرد. در همان سال فرماندهی سپاه خرمشهر را به عهده گرفت و هم‌زمان جهاد سازندگی خرمشهر را نیز پایه‌گذاری کرد. با شروع جنگ دوش به دوش مردم از شهر دفاع کرد. بعد از سقوط خرمشهر و عزل بنی صدر از فرماندهی کل قوا مرحله جديدي از جنگ آغاز شد. اولین گام شکستن محاصره‌ی آبادان بود. این پیروزی در مهر 1360 روی داد. به دنبال این پیروزی در روز هفتم مهر محمد جهان آرا و تعداد دیگری از فرماندهان راهی تهران شدند تا گزارش عملکرد نیروها را به آيت الله خميني بدهند.

در میانه‌ی راه هواپیمای حامل آنها دچار نقص فنی شد و سقوط کرد و جهان آرا و دیگر مسافران هواپیما به شهادت رسیدند.

 روحشان شاد وراهشان مستدام و پر رهرو باد.

 

اللهم ارزقنا توفیق الشهاده فی سبیلک

 

 

|+| نوشته شده توسط میثم در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387  |
 سالروز شهادت شهید حاج حسین خرازی (ره )

 


صداي حاج حسين خرازي : کلیک کنید                                        

                                                            



از سال 1358 تا لحظه آخر حضورش در صحنه مبارزه تنها ايام مرخصي كاملش هنگام زيارت خانه خدا بود. (شهريور ماه سال 1365) در ساير موارد هر سال يكبار به مرخصي مي‌آمد و پس از ديدار با خانواده شهدا و معلولين، با ياران باوفايش در گلستان شهدا به خلوت مي‌نشست و در اسرع وقت به جبهه باز مي‌گشت. در طول مدت حضورش در جبهه 30 تركش ميهمان پيكر او شد و در عمليات خيبر دست راستش را به خدا هديه كرد. اما او با آنكه يك دست نداشت براي تامين و تداركات رزمندگان در خط مقدم تلاش فراوان مي‌نمود. در عمليات كربلاي 5 زماني كه در اوج آتش توپخانه دشمن، رساندن غذا به رزمندگان با مشكل مواجه شد حاج حسين خود پيگير اين امر گرديد و انفجار خمپاره‌اي اين سردار بزرگ را در روز جمعه 8/12/1365 به سربازان شهيد لشگر امام حسين (ع) پيوند داد و روح عاشورايي او به ندبه شهادت، زائر كربلا گشت و بنا به سفارش خودش در قطعه شهدا و در ميان ياران بسيجي‌اش ميهمان خاك شد.

|+| نوشته شده توسط میثم در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387  |
  شهدا ودست نوشته ها

 

جانباز شهید حاج حسین دخانچی ( ره )

 

معامله با خدا

برادر جانباز حاج حسین دخانچی در نوزده سالگی قطع نخاعی شد. خیلی درد کشید ولی هیچگاه گلایه و شکوه نکرد. از مدتها قبل خودش را برای هر وضعیتی آماده کرده بود. هفده سال درد و رنج داشت ولی هرگز شکایت نکرد و همیشه شکرگزار بود. اگر کسی دعا می‏کرد شفا پیدا کند، می‏گفت: من با خدا معامله کرده‏ام و حاضر به پس گرفتن آن نیستم.

او در مقابل درد و رنجش تسیلم نمی‏شد و مقاومت می‏کرد. آن چنان صبر و رضایت از خود نشان می‏داد که گویی لذت می‏برد. و در همه حال شاکر خدا بود. یکی از اقوام که برای عیادت از حسین آمده بود، گفت: «نذر کنید بلکه خدا شفا عنایت کند. شاید حسین از این درد و رنج راحت شود.» بعد از این که خداحافظی کرد و رفت، حسین با تعجّب پرسید: مادر، اینها چه می‏گویند؟ من با خدا معامله کرده‏ام و هیچ وقت حاضر نیستم این معامله را به هم بزنم.

حسین به مقام رضا رسیده بود و جز خدا کسی را نمی‏دید .

روحش شاد وراهش پر رهرو باد .

****************************************************

شهید بزرگوار دکتر مصطفی چمران (ره )

"... به خاطر عشق است كه فداكاري مي كنم. به خاطر عشق است كه به دنيا با بي اعتنائي مي نگرم و ابعاد ديگري را مي يابم. به خاطر عشق است كه دنيا را زيبا مي بينم و زيبائي را مي پرستم. به خاطر عشق است كه خدا را حس مي كنم، او را مي پرستم و حيات و هستي خود را تقديمش مي كنم.عشق هدف حيات و محرك زندگي من است. زيباتر از عشق چيزي نديده ام و بالاتر از عشق چيزي نخواسته ام. عشق است كه روح مرا به تموج وا مي دارد، قلب مرا به جوش مي آورد، استعدادهاي نهفته مرا ظاهر مي كند، مرا از خودخواهي و خودبيني مي رهاند، دنياي ديگري حس مي كنم، در عالم وجود محو مي شوم، احساسي لطيف و قلبي حساس و ديده اي زيبابين پيدا مي كنم. لرزش يك برگ، نور يك ستاره دور، موريانه كوچك، نسيم ملايم سحر، موج دريا، غروب آفتاب، احساس و روح مرا مي ربايند و از اين عالم به دنياي ديگري مي برند … اينها همه و همه از تجليات عشق است... "   شهيد دكتر مصطفي چمران

*****************************************

سرلشگر شهید حاج مهدی ز ین الد ین ( ره )

بسم رب المخلصين

يك بار به طور ناشناس به كربلا رفتم. از قبل با خود عهد بسته بودم كه

به هيچ وجه با كسي حرف نزنم تا نفهمند كه من يك ايراني‌ام. وارد حرم

امام حسين (ع) شدم و حسابي با آقا خلوت كردم و از طرف همه بچه‌ها

پيش آقا عقده‌گشايي نمودم. ديگر هوش و حواسي برايم نمانده بود. دل

و عقل و هوشم را پيش آقا جا گذاشته بودم. از حرم كه بيرون آمدم،

همانطور كه با بي‌ميلي قدم برمي‌داشتم، خوردم به يك مرد عرب. از

دهانم پريد و گفتم: «آقا ببخشيد ... معذرت مي‌خواهم ...» وقتي با نگاه

عجيب و چهره حيرت‌زده مرد عرب مواجه شدم تازه فهميدم كه چه دسته

گلي به آب دادم. تا آن مرد عرب آمد چيزي بگويد، من خودم را در ميان

ازدحام جمعيت گم كردم و از تيررس نگاهش دور شدم.

 ***********************

 پي‌‌نوشت: ايشان در طول جنگ ايران و عراق چند

بار به طور ناشناس به زيارت حرم مطهر آقا ابا

عبدالله نائل شدند و اين خاطره هم از همان

روزهاست.

 

منبع:كتاب افلاكي خاكي

راوي:خود شهيد

**************************************                           

امیر سپهبد علی صیادشیرازی ( ره )

از مناجاتهاي شهيدصیاد شیرازی ( ره ) :
"بسم ا... الرحمن الرحيم ، یا ارحم الراحمين، الحمد لله رب العالمين و صلي ا... علي محمد و آله الطاهرين وسلم تسلیما، انالله وانا اليه راجعون...
خداوندا! اين تو هستي كه قلبم را مالامال از عشق به راهت، اسلامت، نظامت و ولايتت قراردادي. خدايا؛ تو خود مي داني كه همواره آماده بوده ام آنچه را كه تو خود به من دادي، در راه عشقي كه به راهت دارم، نثار كنم. اگر اين نبودم، آن هم خواست تو بود. پروردگارا؛ رفتن در دست تو است، من مي دانم چه موقع خواهم رفت، ولي مي دانم كه از تو بايد بخواهم مرا در ركاب امام زمانم قراردهي و آن قدر با دشمنان قسم خورده ات بجنگم تا به فيض شهادت برسم.
از پدر و مادرم كه حق بزرگي بر گردنم دارند مي خواهم كه مرا ببخشند، من نيز همواره برايشان دعا كرده ام كه عاقبت به خير شوند. از همسر گرامي و فداكار و فرزندانم مي خواهم كه مرا ببخشند كه كمتر توانسته ام به آنها برسم و بيشتر مي خواهم وقف راهي باشم كه خداوند متعال به امت زمان ما عطا فرموده. آنچه از دنيا برايم باقي مي ماند حق است كه در اختيار همسرم قرار گيرد. از همه آنهايي كه از من بد ديده اند مي خواهم كه مرا به بزرگي خودشان ببخشند و بالاخره از مردان مخلص خودم به ويژه حاج آقا امير رنجبر نيكدل، استدعا دارم در غياب من به امور حساب و كتاب من برسند و با برادران ديگر، چون جناب سرهنگ حاج آقا آذريون و تيمسار حاج آقا آراسته دراين باب، تشريك مساعي نمايند.
خداوندا! ولي امرت حضرت آية ا... خامنه اي را تا ظهور حضرت مهدي (عج) زنده، پاينده و موفق بدار. آمين يا رب العالمين."
من ا... التوفيق -علي صياد شيرازي- 19دي ماه 1371 

 

 ********************************************

شاعر دفاع مقدس مرحوم ابو الفضل سپهر ( ره )

 

آي قصه قصه قصه               نون و پنيرو پسته          

يک زن قد خميده               روي زمين نشسته

يک زن قد خميده               يک زن دلشکسته    

که چادرش خاکيه               روي زمين نشسته    

دست ميذاره رو زانوش         زانوشو هي ميماله 

تندتند ميگه يا علي             درد ميکشه ميناله  

شکسته و تکيده                  صورت خيس و گلفام

دست ميکشه روي قبر          قبرشهيد گمنام

آب ميريزه روي قبر             با دستاي ضعيفش  

قبرو ميشوره و بعد              دست ميکنه تو کيفش 

از تو کيفش يه جعبه           خرما مياره بيرون 

ميذاره روي اون قبر             بهش ميگه مادرجون 

به قربون بي کسيت             چرا مادر نداري؟   

پنج شنبه ها به روي            پاي کي سر ميذاري؟
بابات کجاست عزيزم؟           برادرت خواهرت؟   

 

*******************

مداح و جانباز شهید سید مجتبی علمدار ( ره )

اعتراف نامه شهید سید مجتبی علمدار ( ره )

قانون اول:

 بارالها، اعتراف می کنم از اینکه قرآن را نشناختم و

 به قرآن عمل نکردم. حداقل روزی ده آیه قرآن

را باید بخوانم.اگر روزی کوتاهی کردم و به

هر دلیلی نتوانستم این ده آیه را بخوانم روز بعد باید حتماً

یک جزء کامل بخوانم.

تاریخ اجراء 4/5/69 

قانون دوم:

پروردگارا! اعتراف می کنم از اینکه نمازم را بی معنی خواندم و

حواسم جای دیگری بود، در نتیجه دچار شک در نماز شدم.

 حداقل روزی دو رکعت نماز قضا باید بخوانم.

اگر روزی به هر دلیلی نتوانستم این دو رکعت نماز را بخوانم،

روز بعد باید نماز قضای یک 24 ساعت (17 رکعت) بخوانم . 

 تاریخ اجراء 11/5/69 

قانون سوم:

 خدایا! اعتراف می کنم از اینکه مرگ را فراموش کردم و تعهد کردم مواظب اعمالم باشم ولی نشدم. حداقل هر شب قبل از خواب باید دو رکعت نماز تقرّب بخوانم.اگر به هر دلیلی نتوانستم این دو رکعت را بجا بیاورم روز بعد باید 20 ریال صدقه و 8 رکعت نماز قضا بجا بیاورم.  

 تاریخ اجراء 26/5/69 

قانون چهارم:

خدایا! اعتراف می کنم از اینکه شب با یاد تو نخوابیدم و بهر نماز شب هم بیدار نشدم.حداقل در هر هفته باید دوشب نماز شب بخوانم و بهتر است شبهای پنجشنبه و شب جمعه باشد.اگر به هر دلیلی نتوانستم شبی را بجا بیاورم باید بجای هر شب 50 ریال صدقه و11 رکعت تمام را بجا بیاورم .  

تاریخ اجراء 16/6/69 

قانون پنجم:

 خدایا! اعتراف می کنم از اینکه «خدا می بیند» را در همه کارهایم دخالت ندادم و برای عزیز کردن خودم کارکردم.حداقل در هر هفته باید دو صبح زیارت عاشورا و صبح جمعه باید سوره الرحمن را بخوانم. اگر به هر دلیلی نتوانستم زیارت عاشورا را بخوانم باید هفته بعد 4 صبح زیارت عاشورا و یک جزء قرآن بخوانم و اگر صبح جمعه ای نتوانستم سوره الرحمن بخوانم باید قضای آن را در اولین فرصت به اضافه 2 حزب قرآن بخوانم.

تاریخ اجراء 13/7/69 

قانون ششم:

حداقل باید در آخرین رکوع و در کلیه سجده های نمازهای واجب صلوات بفرستم. اگر به هر دلیلی نتوانستم این عمل را انجام دهم، باید به ازای هر صلوات 10 ریال صدقه بدهم و 100 صلوات بفرستم.    

تاریخ اجراء 18/8/69 

قانون هفتم:

 حداقل باید در هر 24 ساعت 70 بار استغفار کنم. اگر به هر دلیلی نتوانستم این عمل را بجا آورم، در 24 ساعت بعدی باید 300 بار استغفار کنم و باز هم 300 به 600 تبدیل می شود.

تاریخ اجراء 30/9/69 

قانون هشتم:

 هر کجا که نماز را تمام می خوانم باید در هفته 2 روز را روزه بگیرم، بهتر است که دوشنبه و پنج شنبه باشد. اگر به هر دلیلی نتوانستم این عمل را بجا بیاورم در هفته بعد به ازای دو روز 3 روز و به ازای هر روز 100 ریال صدقه باید بپردازم .  

 تاریخ اجراء 19/11/69 

قانون نهم:

 در هر روز باید 5 مسئله از احکام حضرت امام (ره) را بخوانم. اگر به هر دلیلی نتوانستم این عمل را بجا بیاورم روز بعد باید 15 مسئله بخوانم .     

تاریخ اجراء 14/1/70 

قانون دهم:

 در هر 24 ساعت باید 5 بار تسبیح حضرت زهرا(س) برای نماز یومیه و 2 بار هم برای نماز قضا بگویم. اگر به هر دلیلی نتوانستم این فریضه الهی را انجام دهم باید به ازای هر یکبار ، 3 مرتبه این عمل را تکرار کنم.  

تاریخ اجراء 15/3/70 

 

|+| نوشته شده توسط میثم در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387  |
 دستنو شته وعکس شهیدامیر حاجی امینی

            

                                        شهید بزرگوار امیر حاج  امینی (ره )

دست نوشته شهید امیر حاج امینی (ره)

سلام بر خدا و شهيدان خدا و بندگان مخلص او..... از اينکه بنده بد و گناهکار خدايم سخت شرمنده ام و وقتي ياد گناهانم مي افتم آرزوي مرگ مي کنم ولي باز چاره ام نمي شود.
هيچ برگ برنده اي ندارم که رو کنم ، جز اينکه دلم را به
دو چيز خوش کرده ام: يکي اينکه با اين همه گناه، او دوباره مرا به سرزمين پاکي و اخلاص و صفا و محبت بازم گرداند. پس لابد دوستم دارد و سر به سرم مي گذارد، هرچند که چشم دلم کور است و نمي بينم و احساسش نمي کنم اگر چنين نبود پس چرا مرا به اينجا آورد؟
دوم اينکه قلبي رئوف و مهربان دارم و با همه بديهايم بسيار دلسوزم. لحظه اي حاضر به رنجش کسي نمي شوم، حتي رنجش بسيار کوچک و ناچيز، ولي در عوض براي خوشنودي ديگران حاضر به تحمل هرگونه رنجي مي شوم. بله! به اين دو چيز دل خوش کرده ام.
اگر دوستم داري که مرا به اينجا آورده اي پس به آرزويم که .... برسان
.
اي کساني که اين نوشته را مي خوانيد
، اگر من به آرزويم رسيدم و دل از اين دنيا کندم، بدانيد که نالايق ترين بنده ها هم مي توانند به خواست او، به بالاترين درجات دست يابند. البته در اين امر شکي نيست ولي بار ديگر به عينه ديده ايد که يک بنده گنهکار خدا به آرزويش رسيده است.
حالا که به عينه ديديد، شما را به خدا عاجزانه التماس و استدعا مي کنم، بياييد و به خاکش بيفتيد و زار زار گريه کنيد و اميدوار به بخشايش و کرمش باشيد. با او آشتي کنيد. زيرا بيش از حد مهربان و بخشنده است. فقط کافي است يکبار از ته دل صدايش کنيد. ديگر مال خودتان نيستيد و مال او مي شويد و ديگر هر چه مي کند، او مي کند و هر کجا که مي برد، او مي برد......

شنبه 7/4/65
ساعت 5 بعدازظهر
بنده مخلص و گنهکار، امير حاجي اميني

پي نوشت:
- خيلي ها سر مزارش رفتن، تو همين بهشت زهراي تهران.

 قطعه 29 . هرکي رفت ياد بقيه هم بکنه.

              التماس دعا

 

|+| نوشته شده توسط میثم در جمعه دوم فروردین 1387  |
 مختصری از زندگی نامه وعکس شهید حاج مهدی باکری

                                                     

 

شهید بزرگوار  مهدی باکری ( ره )

به سال 1333 ه.ش در شهرستان مياندوآب در يك خانواده مذهبي و باايمان متولد شد. در دوران كودكي، مادرش را – كه بانويي باايمان بود – از دست داد. تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در اروميه به پايان رسانيد و در دوره دبيرستان (همزمان با شهادت برادرش علي باكري به دست دژخيمان ساواك) وارد جريانات سياسي شد.

 نحوه شهادت :

               

بعد از شهادت برادرش حميد و برخي از يارانش، روح در كالبد ناآرامش قرار نداشت و معلوم

بود كه به زودي به جمع آنان خواهد پيوست. پانزده روز قبل از عمليات بدر به مشهد مقدس و با تضرع از آقاعلي‌بن موسي‌الرضا(ع) خواسته بود كه خداوند توفيق شهدت را نصيبش نمايد.

 سپس خدمت حضرت امام خميني(ره) و حضرت آيت‌الله خامنه‌اي رسيد و با گريه و اصرار

   و التماس درخواست کردکه برای  شهادتش دعا کنند.اين فرمانده دلاور در عمليات بدر

در تاريخ 25/11/63، به خاطر شرايط حساس عمليات، به شهادت رسید.

|+| نوشته شده توسط میثم در جمعه پنجم بهمن 1386  |
 
 
بالا